تاحالا برای کسی که دوسش ندارین غذا پختید؟به نظرم یکی از سخت ترین کارهاست...خودم به این باور رسیدم که احساساتم تاثیر مستقیم میزاره روی طعم..مزه دسر یا غذایی که درست می کنم...این احساسات روی شکل گیری مواد کنار هم تاثیر میزاره (البته اگر شما زمان پخت..به پچ پچ های در گوشی هویج و فلفل دلمه ای که درحال پختن هستن گوش کنید کاملا متوجه این امر خواهید شد شک نکنید :))
به تک تک مواد احساساتم منتقل میشه و دیگه نیازی نیست خیلی حرفها زده بشه...به مامانم میگم:حال و روز من از غذاهایی که درست می کنم پیداست...
بی مزه..بی رنگ...یعنی ناخوش بودم...یعنی عزیزم دوستت ندارم //// همین چند روز پیش این اتفاق افتاد
از جمله محاسن ماه رمضان...وهمزمان شدنش با قسمت جدید شهرزاد...به طور غیرمنتظره ای دوستان درگیر حلال بودن هستن ...بهله...
پ ن:ی زمانی بعد کلاس بچه ها فلش به دیتای کلاس وصل می کردن و دور هم نگاه می کردیم...اقای "م" عزیز هم مراقب بود همراه با چایی های خوشمزه همیشگی...یادش بخیر
پ ن دوم:
ومن چگونه بی تو نگیرد دلم؟
.............
حسین منزوی
پ ن سوم:
قسمت سحری اگر حذف کنیم :)) چون هنوزم باهاش مشکل دارم...ماه خیلی خوبی بود..با وجود داشتن دویدن و ایروبیکم تخلیه انرژی نشدم خداروشکر...ی جوری این روزای اخر...نمدونم ی حسی...غریبه...
#خوب الان مشکل عکس حل شد؟؟؟
برچسب: پاورچین,
نویسنده: کامیار صمیمی
این مرد نبود... یعنی این مدتی که اینجا میام نبود... شایدم بوده من ندیدم...وشایدم تازه اومده...اینم نمی دونم...به هرحال چندین شبه همراه من و دلتنگی ها و تنهایی هامه... احتمالا نمیدونه یک نفر از روی تراس روبرویی به تمام حرکاتش نگاه می کنه...گاهی قدم می زنه دوباره می ایسته گوشه ی پنجره..نمی دونم شاید داره سیگارم می کشه و به این فکر می کنه که فردا یا فرداها قراره چه اتفاقی بافته...شاید تو دلش بی قراره کسی...در کمدش باز می کنه دوباره قدم می زنه...دوباره می ایسته گوشه پنجره..میتونه نویسنده باشه که تو فکر داستان یا کتاب جدیدشه..یا حتی نوازنده...حجم بی قراریش از اون طرف خیابونها به من میرسه... ومن
برچسب: ندارم,
نویسنده: کامیار صمیمی
این سه هفته پیش رو...سه هفته طلایی و به شدت فشرده برای منه...اصلا قرار بر این همه فشرده بودن نبود...برای دوهفته اینده مربیگری کم و بیش اماده بودم...که هم کلاسی بنده اقای "د" مگر گذاشت...خاطره بازی:
((یادم میاد اولین باری که وارد کلاس شد پشت سری بنده گفت:دوباره گلاب باید تحمل کنیم...گلاب!!! متوجه خندیدنشون نشدم...اما بعدها فهمیدم عطر ایشون غنچه گل محمدی و بچه ها بابتش اذیت میشدن....یک پسر ساده که همیشه مشغول نوشتن جزوه بود...(رقیب اصلی بنده ایشون بودن) و یکی از بزرگترین مشکلات بچه ها...چون اقای "د" به هیچ وجه نمیذاشت کلاسی کنسل بشه...بسیار عالی بودن...
اولین باری که بهم گفتن پیشنهادشون رد کردم
برچسب: شروع,
نویسنده: کامیار صمیمی
الان میتونم با تمام بند بند وجودم درک کنم...اینکه چقدر مشتاق تمرین و مسابقات باشی و دیگه نتونی بری...حالا خوب می فهمم وقتی یک کشتی گیر مجبور میشه بابت شکستگی کتفش دیگه ادامه نده یعنی چی ...درد کتفش مطمنا در مقابل دردی که می مونه از مسابقات و تمرین ها خیلی ناچیزه...که تبدیل میشه به یک حسرت بزرگ...حالا می فهمم این کلمه رو...این کلمه چیز بدی که توی وجودم درحال شکل گیری...از همین امروز صبح زود که الارم گوشیمو نادید گرفتم که دوباره سعی کنم بخوابم و نتونستم... متوجه شدم اره درگیرش شدم...بعد یک مدت طولانی گریم گرفت...گریه می کردم و به خودم نهیب میزدم که دختر سخت باش...اما نمی تونستم نمی تونم....
خی
نشسته بودم و به دوستی پیام میدادم...فکرهای خاکستری یکی یکی دود میشدند و توی فضای اتاقم محو ...پنجره باز بود...پرده اتاق گاها بابت نسیمی تکون می خورد...آفتاب دست برده بود به پرده...انگاری دوست داشت حسن یوسف کنار اتاقمو نوازش کنه...اما موفق نمیشد..بلند شدم تا آماده بشم برای رفتن...به تلاش آفتاب نگاه می کردم...به گل حسن یوسفی که ناز می کرد برای آفتاب...وبه پرده ای که مقاومت می کرد...
به سمت در حرکت کردم...دستگیره فشار دادم...درنیمه باز شد...
از پشت سرم!!! این چه صدایی؟!! برگشتم...پرده در جدال با آفتاب و یاکریم مقاومتش شکست...دویاکریم وارد اتاق شدن...بالای سرم پرواز می کردن...من خودم دیدم آفت